تقریبا ماشین را از پارک درآورده بودم و توی خیابان بودم که یهو یک وانت از داخل پیاده رو دنده عقب گرفت و وارد خیابان شد ونصف فضای خیابان را گرفت.من خواستم حرکت کنم به این امید که تا من برسم وارد لاین شده باشد.البته بعید بود و این را مادرم بیشتر از من مطمئن بود.بنابراین به من گفت:
-صبر کن.بذار اون هواپیما, رد شه!
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
هنوز همون خراباتی و مستم ولی...
فکر می کنم:
این بیماران هم سالم هستند ولی...
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
دو سه سال پیش بود انگار.توسط یکی از همکاران بانه ای به یک فروشنده لوازم خانگی معرفی شده بودم تا اگر چیزی لازم دارم برایم بفرستند.چند تا وسیله لازم داشتم و همگی برایم فرستاده شد.یک بار هم که خودم بانه
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی