تقریبا ماشین را از پارک درآورده بودم و توی خیابان بودم که یهو یک وانت از داخل پیاده رو دنده عقب گرفت و وارد خیابان شد ونصف فضای خیابان را گرفت.من خواستم حرکت کنم به این امید که تا من برسم وارد لاین شده باشد.البته بعید بود و این را مادرم بیشتر از من مطمئن بود.بنابراین به من گفت:
-صبر کن.بذار اون هواپیما, رد شه!
برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 26 آذر 1397 ساعت: 13:03
برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 26 آذر 1397 ساعت: 13:03
برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 12:28
هنوز همون خراباتی و مستم ولی...
فکر می کنم:
این بیماران هم سالم هستند ولی...
برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 12:28
برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 12:28
برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 12:28
دو سه سال پیش بود انگار.توسط یکی از همکاران بانه ای به یک فروشنده لوازم خانگی معرفی شده بودم تا اگر چیزی لازم دارم برایم بفرستند.چند تا وسیله لازم داشتم و همگی برایم فرستاده شد.یک بار هم که خودم بانه
برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 12:28
برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 12:28
برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 12:28
برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 12:28